بلكه عين كرامات بود .
حكايت
درويش ابو سعيد ، شيخ ابو القاسم ، گفت : پنج روز پيش از وفات شيخ ، روزى به خدمت شيخ رفتم و سلام كردم . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در سخن آمد و فرائد « 1 » بسيار فرمود ، در اثناى آن گفت : مرا از عمر چيزى نمانده است و از اين عالم رحلت خواهم كرد . من در گريه افتادم و گفتم : حق تعالى بر عمر شما بركت كناد و عمر دراز شما را بدهاد . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، فرمود كه مولاناى روم فرموده است :
چون مرا عمرِ ابد از حق رسيد * چه غم از پنجاه و از صد وز سىام
بعد از آن ، فرمود كه مهلت نمانده است و از اين عالم بخواهم رفت . اين بگفت و مرا نزد خود خواند و دست مرا بگرفت و وداع كرد . و آن زمان او را هيچ مرض نبود .
حكايت
بندهء كمينه را سه روز پيش از وفات شيخ ، قدّس اللّه روحه ، به خدمت شيخ رفتم و سلام كردم و بايستادم . اوّل كلمات كه شيخ فرمود اين بود كه حان وقت الرّحيل و لا شكّ إنّى راحل من أحبّائى و أصحابى و أولادى و إخوانى . آنگاه فرمود كه : حقيقت سخن اين است كه حضرت رسالت ، عليه أفضل الصلاة ، خبر داده و فرموده : ما مثلى و مثل الدّنيا إلّا كراكب صار فى يوم صائف فاستظلّ تحت شجرة ساعة من نهار ثمّ راح و تركها . آنگاه گفت : طوبى لمن زيّنه اللّه بالزهد فى الدّنيا و عدم الأسباب حتّى خرج من الدّنيا على صفاء التّجريد . و درين زمان كه شيخ ، قدّس اللّه روحه ، اين كلمات مىفرمود ، هيچ مرض او را نبود . و اين كمينه را از اين كلمات كه شيخ فرمود چنان فهم كرد كه همچنانكه هميشه نصايح مىفرمود همچنان است . بعد از آن ، فرمود كه رفتن درويشان به آخرت چون رفتن ديگران نباشد كه چند روز بخسبند ؛ بلكه هرگاه كه ايشان را بخوانند ، در حال ، اجابت كنند .
آنگاه گفت : هر كس از كسان خداى كه به آخرت رفتهاند هم در آن جامه كه پوشيده
هامش
( 1 ) . در متن : فوائد .