گفت دانم كه از جهت اين شخص ( يعنى گشاسف ) بارخاطرى ، ليكن بارخاطر مباش كه من بروم و سر او پيش تو آورم . اين بفرمود و از در مشرقى مسجد بيرون شد . بعد از لحظهاى ، شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، با غلبهء تمام ، از در مسجد درآمد و سر بريده و شخصى چهارميخ كرده بياوردند . شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، آن سر بريده پيش شيخ بنهاد . گفت : اين سر آن كس است كه تو را خستهخاطر مىدارد ، و اين برادر وى است كه چهارميخ كردهايم و آوردهايم . در اين حالت از خواب درآمدم . و هم در آن شب از امراى فشقوه لشكرى بر سر اين گشاسف برد و او را بكشت و برادر وى بگرفت . روز ديگر سر گشاسف و برادر وى بربسته به شهر كازرون آوردند . از بركات معاملات شيخ مرشد و همت شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحهما ، مردم از فتنه و بلاى ايشان خلاص يافتند .
مقصود از اين حكايات آن است كه تو را معلوم شود كه قربت و جاه و مرتبت شيخ الاسلام در حضرت شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، تا چه حد بوده است و عزت و وقار و تعظيم و تمكين شيخ مرشد در دل شيخ الاسلام چه مقدار بوده است ، كه امثال اين معاملات ميان ايشان بوده است ؛ و در ميان ايشان خود هيچ حجاب و دويىاى نبود ؛ بلكه قربت و اتحاد بوده است .
نقل است از ابو بكر بن محمد ابو حامد - و او مردى صالح و متّقى بود - گفت :
شبى به واقعه ديدم كه شخصى بيامدى و گفتى : اينك شيخ مرشد در ميان مسجد جامع ايستاده است . بيا و او را زيارت كن . چون برفتم و از عقب شيخ مرشد نگاه كردم ، قدّ و صورت و هيئت شيخ الاسلام داشت . در شك افتادم و در خاطرم پديد شد كه نه شيخ مرشد است . در حال شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، روى از پس كرد و گفت : يا ابو بكر ، هيچ شك در خاطر مياور كه صورت و معنى خود به شيخ امين الدين بخشيدهايم و ميان ما و او هيچ دويى نيست ، بلكه يگانگى است .
چون از خواب درآمدم ، يقين دانستم كه ميان ايشان قربت و اتحاد است و هيچ دويى نيست .
ديگر ، عمارت مسجد چون دو سال برآمد ، از طرف شمالى مسجد ، هفت صف
مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 217
مساهمون: محمود بن عثمان
ص٢١٧