تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از نصير سقا ، كه دربان مسجد مرشدى بودى ، و گفت وقتى عمارت خانه مىكردم ، دو سه مزدور به كار داشتم . از قضاى حق ، مزدورى از بام خانه بيفتاد و در حال جان بداد . من از خوف در خانه رفتم و زن و فرزند خود از خانه بيرون بردم و خود پناه به مسجد جامع مرشدى بردم ؛ ديدم كه شيخ الاسلام آنجا بود . احوال خود با وى بگفتم و تضرع نمودم ، و گفتم از بهر خداى مرا فرياد رس . شيخ برفت و برابر قبر شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، بايستاد و لحظه‌اى مرقّب شد . پس ، سربرآورد و مرا نزد خود خواند و گفت : خاطر خوش دار كه احوال تو با شيخ بگفتم و مدد خواستم ، شيخ ، قدّس اللّه روحه العزيز ، قبول فرمود و در حضرت حق تعالى عرضه داشت و شفاعت كرد و حق تعالى آن شخص را زنده گردانيد و چند روز ديگر عمر به وى بخشود . اكنون ، برو به خانه و هيچ تشويش مكن كه او زنده شده باشد . من به تعجيل به خانه رفتم ديدم كه آن مرد مزدور نشسته بود و او را هيچ زحمت نبود . بعد از آن ، چهل و سه روز ديگر بزيست ، آن‌گاه به آخرت رفت ؛ چنان‌كه مرا از آن حادثه هيچ زحمت نرسيد از بركات شيخ ، قدّس اللّه روحه .

حكايت

در زمان شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، شخصى پديد شده بود از فشقوه كه او را گشاسف مىخواندند ؛ و جماعتى از اوباش شهر بر خود جمع كرده بود و همه‌روزه راه مىزدند و غارت مىكردند و همه شب اهل شهر از زحمت ايشان در بلا بودند و به خواب نمىرفتند و قصد مردم مىكردند . و شيخ از جهت مردم ، به غايت بارخاطر بود ؛ و در اين باب مدد از روح شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، مىخواست . شبى اين كمينه به خواب ديد كه در مسجد جامع مرشدى بودم ، شيخ الاسلام ديدم كه از در مسجد درآمدى ؛ چون به ميان صحن مسجد رسيد ، شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، ديدم كه از اندرون قبّه بيرون آمد ، شيخ الاسلام را در آغوش گرفت و