آن دوست گفت : چنين كارى كه تو را از پيش است گنجها به كار آيد تا [ به ] اتمام رسد ؛ و بنياد اول قيمت دو شال ندارى ، ندانم كه اين كار چگونه خواهى كردن .
گفتم : برخيز و برو كه معمار شيخ مرشد است و او كار خواهد ساخت . آن دوست برفت و دو سه شال بياورد . و روز ديگر با دو سه درويش برفتيم بر سر آن تل به كار ايستاديم . و هر كس كه ما را مىديد تعجب مىنمود و مىگفت چنانكه : اين چه ديوانگى است كه در خاطر ايشان رسيد شده است كه اين تل وقتى از جاى بردارند كه صد تن باشند . هر كس سخنى مىگفتند ؛ چنانكه مولانا رشيد الدين احمد ، كه استاد شيخ الاسلام بود و دوست و مشفق بود در حقّ شيخ ، بيامد و گفت : اى جان عم ، چه خواهى كردن ؟ گفتم : خاطر دارم كه اين تل بردارم و اينجا سقايهء بزرگ بسازم . مولانا سر بجنبانيد و از گفتار شيخ عجب آمد و از هر نوع سخن گفت [ و ] برفت . مولانا شبانگاه شيخ مرشد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، را به خواب ديدم كه گفت :
هيچ تفرقه به خود راه مده كه اين كار من فرمودهام و مدد خواهم كرد . روز ديگر ، مولانا بيامد و از شيخ الاسلام عذر خواست و گفت : مردانه باش كه شيخ مرشد كار خواهد ساخت . و چون شيخ الاسلام يك روز باستاد و كار كرد ، روز ديگر مردم شهر به مدد آمدند ، و هر روز از يك دو محلّت به مدد مىآمدند و به كار به رغبت صادقانه مىكردند ، و حكّام و رؤسا و اهل سپاه همچنين مىآمدند و گل به كنار و يكسو مىكردند و برمىگرفتند . و از بالاى آن تل ، صحرايى بزرگ بود - كه اين زمان خانهء مسعودى است - و به آنجا مىبردند . و مردان از بام تا شام كار مىكردند ؛ و بعد العشاء ، زنان مىآمدند و تا صبح كار مىكردند و گل به چادر بر [ مى ] گرفتند و مىبردند ، چنانكه به اندك روزى آن تلّ به عظمت از جاى برداشتند و صحرايى پديد كردند . آنگاه ، شيخ استاد بخواند و طرح سقايه بينداخت . و از روى كار ، قرب ده گز زمين فروبردند تا به زمين سخت رسيدند ، و به سنگ و چارو « 1 » به بالا آوردند و ديوار از گچ و سنگ بر سر آن نهادند . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در اين عمارت همهروزه خود در كار بودى : چارو كوفتى و گچ شيفتى و سنگ كشيدى . و بنياد
هامش
( 1 ) . ساروج ( فرهنگ معين ) .