آنكس كه چون بازبستانم از وى آنچه او را دوست مىدارد آن را به خوشدلى به من بگذارد .
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : رابعه را ، رحمة اللّه عليها ، پرسيدند كه بنده به مقام رضا كى رسد ؟ فقالت : إذا سرّته المصيبة كما سرّته النعمة . و گفت آن زمان كه شادى نمايد در مصيبت ، چنانكه شادى مىنمايد در نعمت .
حكم حق چون سوى تو كرد نگاه * جان برآر از پى نثار نه آه
روى چون شمع پيش او خوش دار * كمر از آب و تاج از آتش دار
كان كه دم از سر بريده كشد * بار حكمش به نور ديده كشد
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : آوردهاند كه در حىّ عرب درويشى بود كه هرچه از مكروهات به وى رسيدى بدان رضا دادى و گفتى : الخيرة فيما يقضى اللّه . و او را منكوحهاى بود ، و در خانهء ايشان خروسى و سگى و درازگوشى بود . بامدادى ، زن برخاست ، از آن خروس پرها ديد كه كنده بود . برفت و شوهر را اعلام كرد . مرد گفت : الخيرة فيما يقضى اللّه . روز ديگر برخاست سگ ديد كه افتاده و مرده ، برفت و احوال با شوهر بگفت . گفت : الخيرة فيما يقضى اللّه . سيّوم روز ، برخاست درازگوش ديد شكمدريده و مرده . بىطاقت شد برفت و با شوهر بگفت . گفت : الخيرة فيما يقضى اللّه .
زن گفت : اى مرد ، در خانهء ما آبادانى به اين هر سه بود : خروس كه به شب آواز دادى ، سگ كه ما را محافظت كردى و درازگوش كه به وقت حاجت بارگير بودى ، و اين هر سه هلاك شدند و تو مىگويى الخيرة فيما يقضى اللّه . مرد گفت : بلى ، هرچه حق تعالى كند خير ما در آن است . روز ديگر كه برخاستند ، در آن وادى كه نشستنگاه ايشان بود چندانكه احتياط كردند از قوم حىّ هيچكس نديدند و از خيمههاى ايشان هيچ آثار نمانده بود . برفتند و در آن وادى احتياط كردند . پيرزنى را ديدند كه از قوم بازمانده بود . احوال قوم از وى پرسيدند . گفت : دوش فلان قوم بر سر ما شبيخون آوردند ، و شب به غايت تاريك بود و راه بر سرما نمىبردند ، در هر كجا كه آواز سگ و خروس و درازگوش شنيدند ، بدان آواز آمدند و جملهء قوم با زن و فرزند و هرچه يافتند همه غارت كردند و به وردگى بردند . مرد با زن گفت : ديدى كه هرچه