تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
دوستى چگونه نگاه مىدارد . كما قال اللّه تعالى : «
الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ
اى الذى خلق الاجساد و الارواح
لِيَبْلُوَكُمْ
ربكم
أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا
» ( ملك : 2 ) . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، اين بيت بسيار خواندى ، بيت :
دير شد تا در برم دل زحمتِ تن مىكشد * دوست مىبينى كه او چون رنج دشمن مىكشد از براى آنكه تا مرهم شود در ديده‌ها * توتيا خود را به پيشِ زخمِ هاون مىكشد
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : دشمن شخص وجود اوست كه نفس و هوا و شهوت همه از بهر او در كارند ، و هر بدبختى كه شخص را حادث مىشود جمله از نتيجهء ساز و تربيت و دربايست اوست . پس ، تا وجود خود را دشمن ندارد ، به خداى كه به خداى دوست نشود هرگز .
هر وجودى كان به صحرا آمده‌ست * سايهء سيمرغ زيبا آمده‌ست چون تو گم گشتى چنين در سايه‌اى * كى ز سيمرغت رسد سرمايه‌اى
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت كه هر كس كه به وجود خود مشغول شد به خودبينى و منى و مايى ، كه درخت لعنت است ، گرفتار شد .
من و تو يك ، دو من زهرست در كار * كز آن يك جو شود كوهى نگونسار
و گفت : وجود خود منگر و هستى خويش مبين و اصلا خود مباش ، تا آنچه مطلوب است بىتوقف بر تو بىتو مكشوف شود و كارهاى مشكل بر تو آسان گردد . و من كلامه ، قدّس اللّه روحه :
در حجابى تو هم ز هستىِ خويش * ورنه آن ماه نو نه پنهانست با وجودِ تو مشكلست اين راه * گر نمانى تو سخت آسانست
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : روزى شيخ ابو سعيد ابو الخير ، قدّس اللّه سرّه ، در راه مىرفت و خواجه حسن ، كه خادم او بود ، از پيش شيخ مىرفت . شيخ او را گفت : يا حسن ، از پيش مباش . حسن باز پس ايستاد . گفت : از پس مباش . حسن بر راست شيخ ايستاد . گفت : از راست مباش . حسن بر چپ ايستاد . گفت : از چپ