همچنانكه من ماندهام . و آن وقت كه اين سخن مىگفت ، هيچ جوان طاقت عبادت وى نداشت . شيخ ، قدّس اللّه روحه . بيت :
ز كويش اى دل پردرد پاى بازمگير * اگرچه دانى كاين باديه به پاىِ تو نيست
بر آستانه سَرِ درد بر زمين مىزن * كه پيشگاهِ سراىِ جلال جاى تو نيست
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : جملهء موجودات در اين عبوديت و درد و سوز مردانهتر از من و تو در كارند ، تا نپندارى كه اين كار تو را افتاده است و بس .
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : شيخ ظهير الدين بزغش ، رحمة اللّه عليه ، حكايت كرد كه وقتى در خدمت پدر خويش ، شيخ نجيب الدين ، رحمة اللّه عليه ، بودم در قريهء جوال ، از ناحيهء شيراز ، و جمعى از فقرا در خدمت پدر بودند و شيخ احمد شهرهوردى نيز حاضر بود ، و درويشان دستقولى مىگفتند در بام خانهاى كه به نردبان چوبين به آن بام مىبايست رفت ؛ و درويشان همه در سماع و ذوق بودند . در اثناى سماع ، ناگاه ديديم كه گاوى از آن نردبان چوبين به بالا آمد ، نعرهزنان و فريادكنان در ميان حلقهء سماع آمد و با درويشان مىآمد و مىرفت و بانگى عجب مىكرد ، و درويشان همه باز احوال آن گاو افتادند و تعجب مىنمودند . و شيخ احمد شهره [ وردى ] خود در ذوق بود و از ديدن آن گاو ذوق وى زياده شد و پاى آن گاو برمىگرفت و بوسه بر پاى مىداد و نعرهها مىزد و مىگفت : تو بارى چه بود ؟ تو بارى چه افتاد ؟ و گاو همچنان نعره مىزد و درويشان گريهكنان و زارى مىكردند . تا بدانى كه جملهء مخلوقات از اين درد و طلب خالى نيستند .
عشق تو ز هر بىخبرى خالى نيست * درد تو ز هر بىبصرى خالى نيست
چندانكه درين خلق جهان مىنگرم * سوداى تو از هيچ سرى خالى نيست
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : بزرگى فرموده است كه اگر سينهء مورى بشكافى ، از اين معنى پر يا بى . و اين نظر نه هر كسى را بود . ماتمزده را نبيند به جز ماتمزده ؛ و صاحبدرد ننشيند مگر با صاحبدرد . كلّ طائر يطير مع شكله ، و كلّ ناظر ينظر مع مثله . بيت :
دواى درد از صاحبدلان جوى * كه درمان تو هم صاحبدلاناند
شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : سالك را اول درد مىبايد ، تا درمانپذير شود .