حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش كافى كه گفت : مرا هر شب جمعه عادت بود كه عصيدهاى « 1 » از براى شيخ مىساختم و به خدمت شيخ مىبردم . شبى جمعه ، مادر را گفتم تا به قاعده عصيده از براى شيخ بسازد . مادر گفت : هر شب جمعه عصيده به خدمت شيخ مىبرى ، بارى يك شب از خدمت شيخ چيزى بياور . گفتم : زينهار اى مادر ! كه اين انديشه به خاطر نياورى كه ما اين خدمت از براى خداى مىكنيم نه از براى چيزى ؛ و مىترسم كه اين كلمات كه گفتى شيخ را معلوم كرده باشد و همين ساعت كه بروم مرا چيزى دهد و آن زمانت از فايدهء آخرت بازمانيم . مادر برفت و عصيده بساخت . برگرفتم و به خدمت شيخ بردم و سلام كردم و بنهادم . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در حال برخاست و در گوشهاى خلوت طبقى نهاده بود پر از كليچه « 2 » ، برداشت به من داد و گفت : اين را برگير و نزد مادر بر تا نگويد كه هر شب جمعه عصيده به نزد شيخ مىبريم و يك شب چيزى بازپس نمىآورى . چون شيخ ، قدّس اللّه روحه ، اين كرامات بفرمود ، من از خجالت چنان شدم كه عرق از همه اعضاى من روانه شد .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از حاجى محمود بن جمال كه گفت : وقتى مرا تفرقهاى سخت و غم و اندوه و بلايى روى نموده بود ، برخاستم و به خدمت شيخ رفتم و قديما مرا عادت [ بود ] كه هرگاه مرا مهمى و كارى و انديشهاى روى مىنمود ، به خدمت شيخ مىرفتم ، و بىآنكه به زبان آورم شيخ آنچه مصالح من بود مىفرمود .
اين نوبت كه به خدمت شيخ رفتم ، جماعتى در خدمت شيخ بودند و شيخ ، قدّس اللّه روحه ، به هر يك تن از ايشان روى كردى و آنچه فايده و مصلحت وى بودى تربيت و نصيحت فرمودى . چون نوبت به من رسيد ، روى به من كرد و گفت : عجب
هامش
( 1 ) . نوعى حلوا كه از آرد و روغن تهيه كنند ( فرهنگ فارسى معين ) .
( 2 ) . قرص نان .