ما مدد و معاونت خواهند ، التماس ايشان مبذول داريم . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در اين حكايت بود كه آواز غلبهاى از بيرون خانقاه آمد . درويشى از در برسيد گفت : يا شيخ ، جماعتى جهودان آمدهاند كه اهل ديوان ايشان را زحمت مىدهند ، و طلب مدد و معاونت از شما مىكنند كه برويد و ايشان را شفاعت كنيد . شيخ در حال برخاست و گفت : اى و اللّه ، مىبايد رفت . ايشان هر دو در قدم شيخ افتادند و از آن تصرّف و انكار توبه كردند و در كرامات شيخ اقرار كردند كه از احوال اندرون ايشان و از آمدن جهودان هر دو خبر بازداده بود ، قدّس اللّه روحه .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش ابو بكر نقيب كه شنفتم از شيخ محمود محفوظ كه گفت : وقتى كه شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، در سن چهل سالگى بود ، به خدمت شيخ رسيدم . و در ساعتى كه در خدمت وى بودم ، چهار كرامات روشن از وى بديدم ؛ چنانكه روزى عزم زيارت شيخ كردم ، و شيخ در خانقاه پاى كوه بود ؛ و در راه كه مىرفتم ، با جماعتى همراه بودم . ايشان گفتند : از كرامات شيخ آن خواهيم كه چون به خدمت شيخ رسيم ، فلان چيز از براى ما بياورد تا آن را تناول كنيم . چون به خدمت شيخ رسيديم و زيارت كرديم ، شيخ آن چيز كه التماس ما بود بخواست و در پيش ما بنهاد . ما به خوردن آن مشغول شديم ؛ و شيخ در پيش ما نشسته بود و كلاهى در سر داشت و ريشهجامهاى در سر پيچيده بود . مرا در خاطر آمد كه از كرامات شيخ ديگر آن خواهم كه آن كلاه كه در سر دارد به من دهد . در حال شيخ ، قدّس اللّه روحه ، آن كلاه از سر برگرفت و به من داد . از كرامات شيخ متحير ماندم . و در خاطر من پديد شد كه چون به شيراز روم ، اين كلاه به خواجه شمس الدين فرامرز دهم ، كه از جمله محبّان شيخ است ، تا مرا چيزى نيكو بدهد . ديگر ، به خاطرم پديد شد كه مرا گواهى به كار مىبايد كه آن كلاه از آن شيخ است ، تا خواجه شمس الدين مرا باور دارد . در حال شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : يا محمود ، هيچ انديشه مكن كه من از براى تو كاغذى بنويسم به خواجه شمس الدين كه ما اين كلاه به تو فرستادهايم