آنجا بازگشتم ، بعد از دو سه روز ديگر مرا در خاطر پديد شد كه بروم و شيخ را زيارت كنم . برفتم و درازگوشى كوچك طلبيدم و بدان نشستم تا به خدمت شيخ روم . چون به نزديك سر جوى آب رسيدم ، سنگهاى بزرگ پهن از براى سر جوى پوشيدن بسيار نهاده بودند . در تنگنايى كه مىرفتم ، از قضا درازگوش در آن تنگنا كه مىرفت پهلو بر سنگى بزرگ بازآمد و آن سنگ بيفتاد و در پاى درازگوش آمد و نفسى سخت بكشيد و از راه كه مىرفت بازماند . من از پشت درازگوش كه نشسته بودم نظر به پاى آن درازگوش كردم تا او را چه رسيده است . هر دو دست مبارك شيخ ديدم با آستين خرقه كه هميشه پوشيده بودى كه پاى آن درازگوش كه كوژ شده بود به هر دو دست گرفته بود و مىماليد تا راست شد ؛ فى الحال درازگوش روانه شد . چون به خدمت شيخ رسيدم و سلام كردم ، فرمود كه در اين راه كه آمدى چگونه رستى و درازگوشت چون است ، و احوالى كه رفته بود جمله بازنمود .
دانستم كه هيچ چيز از نظر شيخ غايب نيست و شيخ در همه جاى حاضر و ناظر است ، قدّس اللّه روحه .
حكايت
بندهء كمينه شنفتم از امير صفى الدين عبد المؤمين ، عليه الرحمة ، كه گفت : روزى ، به خدمت شيخ رسيدم . بعد از فوائد و نصايح بسيار كه فرمود ، گفت : امير شرف الدين محمود شاه از جملهء دوستان و محبّان ما بود . و در عدل و خيرات وى فصلى تمام بگفت . پس فرمود : عجب حالى واقع است كه چنانكه هست نمىتوان گفت و پوشيده نمىتوان داشت . چون اين بفرمود ، گريه كرد و چنانكه مرا به گريه آورد .
دانستم كه حادثهاى واقع است تا شيخ اين كلمات مىفرمايد ؛ اما كما هى آن معلوم نكردم . پس برخاستم و شيخ را زيارت كردم و بيرون آمدم . بعد از چند روز ، خبر آوردند كه در آن روز كه شيخ ، قدّس اللّه روحه ، آن كلمات فرموده بود امير شرف الدين محمود شاه [ را ] ، عليه الرحمة و المغفرة ، شهيد كرده بودند .