حكايت
روزى ، شيخ ، قدّس اللّه روحه ، نامهاى نبشت و سر آن مهر كرد و درويشى را بخواند .
گفت : اين نامه برگير و به شيراز بر و به امير جلال الدين مسعود شاه برسان . آن درويش نامه برگرفت و به شيراز برد . و درويشى بود از اصحاب شيخ در شيراز كه او را محمد يوسف گفتندى و هر نامه كه شيخ به حكّام شيراز نبشتى وى برساندى .
بندهء كمينه شنفت از محمد يوسف كه گفت : چون نامهء شيخ به امير جلال الدين مسعود شاه رسانيدم ، سر نامه باز كرد و بخواند ؛ در حال چندان بگريست كه حاضران از آن تعجب نمودند . بعد از آن ، روى به حاضران كرد و گفت : شيخ در اين نامه ياد فرموده است كه هر كار خير كه توانى ببايد كرد ؛ و التماس كرده است كه بعضى از خانه كه در كازرون دارم به شيخ مرشد دهم ؛ و در آخر فرموده است كه تو را وداع مىكنم كه از عمرى چيزى نمانده است و اجل نزديك رسيده . پس ، ديگر گريه آغاز كرد و بسيار بگريست . و گفت : دانم كه شيخ اين كلمات دانسته نبشته است و چگونه باشد كه من شيخ را بازنبينم . اين مىگفت و مىگريست . و ظن وى آن بود كه شيخ بدين زودى به آخرت خواهد رفت ، و پيوسته گريه كردى . بعد از سه روز او را شهيد كردند . و او از جملهء مريدان و معتقدان شيخ الاسلام بود ، قدّس اللّه روحه ، در حقّ وى نظرى تمام داشت ؛ و دل مبارك شيخ از آن واقعه به غايت خسته شد . و آن طايفه كه قصد وى كرده بودند هيچ كدام به آخر سال نرسيدند و همه را به قتل آوردند .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش محمود بوّانى كه گفت : وقتى مرا عزيمت بوّان بود ، با درويشى ديگر از اصحاب شيخ . در راه كه مىرفتيم شخصى در صحبت ما افتاد كه او را محمود خوربينى مىگفتند . چون ما را بديد ، صدقى و ارادتى تمام با ما به ظهور آورد و گفت : من از جان و دل مريد و محبّ و معتقد شيخ امين الدين شدهام و به بزرگوارى و كرامات وى مرا يقين معلوم شده است . پس گفت : روزى ، مرا در