تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از استاد عماد طيّان كه گفت : روزى ، به زيارت شيخ رفتم و سلام كردم و زمانى بايستادم . شيخ هيچ التفاتى به من نكرد و همچنان سر در پيش نشسته بود ، اين كلمات مىفرمود كه درويش چون باشد آن‌كس كه چند خلوار « 1 » جو و گندم در انبار كند ، آن‌گاه خواهد كه پيش درويشان آيد و نسبت خود به درويشان كند و خواهد كه از ايشان فايده‌اى يابد . اين هرگز ممكن نباشد . دانستم كه شيخ اين خطاب با من مىكند ، از آن جهت كه چند خلوار جو و گندم نهاده بودم از براى ضرورى . برفتم و آن جمله بفروختم ، و به اشارت شيخ به كار خير نشاندم ، مگر سه خلوار جو و گندم به هم آميخته كه از براى قوت نگاه داشتم و در ميان بوريايى كردم و بنهادم . بعد از دو سه روز ديگر ، به خدمت شيخ رفتم و سلام كردم . در حال فرمود كه هركس خداى خواهد ، جو و گندم در ميان بوريا محبوس ندارد . برفتم و آن نيز بفروختم و به اشارت شيخ در كار خير مصروف داشتم .

حكايت

بندهء كمينه شنفتم از مقرى محمد بكدى كه گفت : روزى در خدمت شيخ بودم ، شخصى بيامد و شيخ را زيارت كرد . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، از وى پرسيد كه از كجايى . گفت : از ملك طبس . گفت : اينجا به چه كار آمده‌اى ؟ گفت : به ديدن شما . پس گفت : به عزم زيارت مشايخ از وطن خود بيرون آمدم و در بيابان طبس ره گم كردم ؛ و چندان‌كه همت از مشايخ مىخواستم ، هيچ فتح مرا پديد نمىشد ، چنان‌كه به معرض هلاك رسيدم ؛ تا آواز شنيدم كه اگر خلاص مىطلبى ، همت از زنده‌اى خواه تا تو را معاونت كند . گفتم كه از بهر خداى مرا اعلام كنيد آن زنده كيست تا از وى همت خواهم . گفتند شيخ امين الدين است . روى بنهادم و همت از شما خواستم . در حال ، دستى ديدم معاينه كه از غيب پديد آمد و هم ازآنجا آواز داد و گفت : به اين طرف رو كه راه بيابى و به سلامت به آبادانى رسى . من به اشارت
هامش
( 1 ) . كذا فى الاصل .
مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 110 | محمود بن عثمان / منوچهر مظفريان