آن دست برفتم . بعد از لحظهاى ، بر سر راه رسيدم ؛ پارهاى ديگر برفتم ؛ به آبادانى رسيدم . چون اين بگفت ، دست مبارك شيخ بگرفت و ببوسيد و بر چشم گرفت و گفت : گواهى دهم كه همان دست است كه مرا رهنماى كرد .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از مقرى حسام و بعضى اصحاب بلد العتيق ، كه گفتند :
يك روز جمعه ، چاشتگاه تمام ، به خدمت شيخ رفتيم تا شيخ را زيارت كنيم . فقيه محمد دوانى ، كه استجازت زايران از خدمت شيخ كردى ، برفت تا اعلام شيخ كند و اجازت خواهد . بعد از زمانى بازآمد و گفت : رفتم و شيخ را در خلوت نديدم و چندانكه گرد خلوت شيخ برآمدم او را نيافتم . پس گفت : مصلحت آن است كه شما برويد و نماز جمعه بگزاريد « 1 » و آنگاه بياييد . ما برفتيم و نماز جمعه گزارديم و باز خانقاه آمديم . فقيه محمّد برفت و شيخ در خلوت بود و با خدمتش احوال بگفت .
فرمود كه اصحاب درآيند . چون به خدمت شيخ رفتيم و سلام كرديم ، فرمود كه عذر شما مىخواهم كه دو نوبت قدم رنجه داشتيد . ليكن معذور داريد و اين سرّ نگاه [ داريد ] كه ما [ را ] هر روزى جمعه اورادى هست كه آن اوراد در سر كوهى به جاى مىآوريم ؛ و امروز آن اوراد در كوه عرفات به جاى آورديم و دعا از براى شما كرديم . مقرى حسام و اصحاب گفتند : تا شيخ در حيات بود ما اين سرّ نگاه داشتيم و با كس نگفتيم .
حكايت
بندهء كمينه شنفتم از تاج خبّاز كه گفت : در آن وقت كه شيخ در عمارت جوى آب بمشق بود و سر جوى مىپوشيد ، يك نوبت به سلام شيخ رفتم و از براى درويشان چيزى ببردم . شيخ فرمود كه تو را از درد پاى زحمت است و پياده آمدهاى ، ديگر حاجت آمدن نيست . و اگر خواهى آمد ، بايد كه به درازگوش نشسته باشى . چون از
هامش
( 1 ) . در متن : بگذاريد .