شدى و حق تعالى كفّارت بفرستاد و به غرامت بايستادى و غرامت بدادى ، اميد عفو است .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش على ابو نصر كه گفت : وقتى مرا در خاطر پديد شد كه اربعينى برآرم . برفتم به خدمت شيخ و اجازت خواستم . شيخ اجازت فرمود .
برفتم و كارسازى خلوت كردم . و از ضعيفى كه در من بود ، احتياط نگاه داشتم و از خوردنى آنچه موافق طبع من بود ، از عسل و روغن و غيره ، به خلوت بردم ، چنانكه كسى ندانست . و در خلوت نشستم . چون دو سه روز برآمد ، مرا هيچ ذوق ذكر و حضور و جمعيت پديد نمىشد و عجب پريشانخاطر بودم . روزى ، حضرت شيخ ، به خلوتخانه آمد . برفتم به خدمت شيخ و سلام كردم و روى بنهادم و بايستادم و خواستم تا احوال بىجمعيتى خود عرضه دهم . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، روى با من كرد و گفت : يا على ، بدان كه خلوت به مثابت گور است ، و خلوتنشين همچون مرده . پس آنكس كه به خلوت مىنشيند مىبايد كه نفس وى از جمله فضولات و مرادات مرده باشد ، تا انس در تنهايى و ذوق در ذكر و شوق در حضور او را حاصل آيد و احوال آخرت بر وى مكشوف شود . چون حال چنين است كه گفته شد ، و كسى خواهد كه به خلوت نشيند و دكانى بقّالان پيش خود بنهد و جمله مرادات نفس پيش خود حاصل كند ، آنگاه خواهد كه ذوق ذكر و لذت تنهايى بيابد ، اين صفت محال بود . چون شيخ ، قدّس اللّه روحه ، احوال من به جملگى از اول تا آخير « 1 » روشن بفرمود ، برفتم و هر چيز كه در خلوت داشتم بياوردم و در خدمت شيخ بنهادم و نادم شدم و عذر خواستم . شيخ اجازت فرمود . و باز به خلوت رفتم و آن تفرقه و پريشانى به حضور و جمعيت مبدل شد از بركات شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه .
هامش
( 1 ) . كذا فى الاصل .