نخواست و نداشت و فقر و درويشى و بىتكلّفى اختيار كرد ، موافقت و متابعت او مىبايد كردن . اكنون دل خوش دار كه اين سجادهء درويشان است و پاك است و عمرى [ است ] كه در صحبت ماست و حقها با هم داريم . چون شيخ ، قدّس اللّه روحه ، اين كرامات بفرمود ، دل من قرار گرفت .
حكايت
ديگر شنفتيم « 1 » از فقيه محمد بن حسن كه گفت : روزى در بام ، در مدرسهاى كه در جوار خانقاه قديم است وضو مىساختم ، آواز زنى از همسايه به گوش من رسيد .
شيطان مرا غلبه كرد ؛ برفتم و از دريچهء مدرسه آن زن را بنگريستم . در حال ، پشيمان شدم و دانستم كه زود كفّارت آن نظاره برسد . وضو بساختم و نماز گزاردم ، و پشيمانى آن گناه همچنان در خاطر داشتم و از آن نظر كه كرده بودم مىترسيدم تا بر من چه رسد . اتفاق افتاد و از براى مصلحتى از مدرسه بيرون آمدم . ناگاه سنگى از گوشهاى بيامد و به پاى من بازآمد . من از سختى آن سنگ بيفتادم و بىهوش شدم .
زمانى چون به خود بازآمدم ، ندانستم كه . آن سنگ از كجا آمد . و بعد از آن ، قرب بيست روز در آن مجاهده بودم ، و بسيار معاليجه « 2 » كردم تا بهتر شدم . و همچنان مىترسيدم از آن نظر كه كرده بودم و با خود مىگفتم كه غرامت پاى كه رفتم و بنگريستم به ظهور آمد ، اما غرامت چشم همچنان باقى است . تا روزى به خدمت شيخ رفتم . در حال كه سلام كردم ، فرمود كه حق تعالى بر تو ببخشود و رحمت كرد كه آن سنگ كه بر پاى تو آمد كفّارت آن نظر بود كه كردى ، كه چشم و پاى هر دو در آن شريك بودند ، به اين گناه كه پاى رفت و چشم نگريست ؛ و فضل حق تعالى بود كه آن سنگ بر چشم نيامد ، كه اگر بر چشم آمدى كور شدى و دواپذير « 3 » نبودى . و اين نصيحت تو را از آن كردند تا من بعد نظر به خانهء هيچكس نكنى . چون شيخ اين كلمات بفرمود و كرامات روشن بازنمود ، به غايت خجل و شرمسار گشتم و به غرامت بايستادم و غرامت بدادم . آنگاه ، شيخ مرا قبول كرد و گفت : چون نادم
هامش
( 1 ) . كذا فى الاصل .
( 2 ) . كذا فى الاصل .
( 3 ) . در متن : دواپزير .