تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
قديم ، مرا خلوتى بود در جوار خلوت شيخ الاسلام و ازآنجا راهى بود به خلوت شيخ . و بيشتر شب‌ها مىيافتم كه جماعتى به خدمت شيخ مىآمدند ، بىآنكه در بگشايم ، و حس آمد شدن ايشان مىيافتم اما صورت ايشان نمىديدم . چون ايشان در گذار مىآمدند ، بوى خوش ايشان در همهء خلوت مىرسيد . و بسيار مىبود كه از خستگى روز و خدمتكارىهاى سخت ، به شب اندكى در خلوت مىخفتيدم ؛ و دست بر من مىنهادند و مرا بيدار مىكردند . و بيشتر شب‌ها از خلوت شيخ نورى مىديدم روشن‌تر از آفتاب . و بسيار بود كه به خدمت شيخ مىرفتم و آن نور در پيش شيخ مىديدم و با كسى نمىگفتم . شبى بعد العشاء ، به خدمت شيخ رفتم از براى مهمى « 1 » . و شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در ميان بوستان به خلوت نشسته بود نزديك صفّه‌اى ، و آن نور در پيش شيخ شعله مىزد به مقدار يك وجب تمام و روشنايى آن در همهء بوستان افتاده بود . مرا در خاطر آمد كه از آن سؤال كنم . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، گفت : يا محمد ، اين نور يار و نديم ماست در هر كجا كه هستيم و از ما غايب نيست . چون اين كلمات و كرامات بفرمود ، روى بنهادم و بيرون آمدم .

حكايت

بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش فخر الدين بريكانى كه گفت : مرا در خاطر آمد كه در موضع خود جايى بسازم از براى غريبان تا ايشان را استراحتى باشد . بيامدم به خدمت شيخ ، قدّس اللّه روحه ، اجازت فرمود و گفت : برو در كار با [ ش ] كه مدد حاليم و از تو غايب نيستيم . برفتم و بنياد خانى بكردم از براى غريبان و مسافران . و مرا در آن كار هيچ مدد نبود مگر عيال و فرزندان كه سنگ مىآوردند و بر هم مىنهادم تا بلند شد . روزى ، در پاى عمارت خانه « 2 » نشسته بودم و گل بر ديوار مىزدم . ناگاه ، آن ديوار بلند فروافتاد و من در زير آن نشسته بودم ؛ شيخ را ديدم معاينه كه بيامد و دست در آن ديوار زد و از سر من بگردانيد و آن سنگ‌هاى بزرگ
هامش
( 1 ) . در متن : رفتم و از براى مهمى . ( 2 ) . در متن : عمارت خان .