فرستادم ، و بعضى در روى صحرا بازداشتم ، و خود يك سواره با خواجه فخر الدين صمدانى در دامن كوه مىرفتيم . از دور ديديم كه درويشى در پس سنگى نشسته بود . قصد ديدن وى كرديم . چون نزديك شديم ، ديديم كه شيخ الاسلام است . هر دو از اسب فرود آمديم و پياده مىرفتيم به خدمت شيخ . در راه كه شديم ، با خواجه فخر الدين مىگفتم كه وجود من خسته است ؛ از كرامات شيخ آشى گرم خواهم تتماج « 1 » . خواجه فخر الدين گفت : من نيز دردسر دارم و از كرامات شيخ كاسهاى بوارد « 2 » خواهم . چون به نزديك شيخ رفتيم و سلام كرديم ، قدّس اللّه روحه ، تبسم نمود و ما را نزد خود بنشاند و در حكايت آمد و فايده مىفرمود ، كه درويشى از خانقاه بيامد و يك صحن « 3 » بزرگ چوبين پر از تتماج بر سر داشت . بياورد و در خدمت شيخ بنهاد . شيخ ، قدّس اللّه روحه ، آن را برداشت و پيش من نهاد و گفت :
ببايد خورد . از عقب وى ، درويشى ديگر بيامد و كاسهاى بوارد و نان تمام بياورد و در خدمت شيخ بنهاد . شيخ آن را برداشت و پيش خواجه فخر الدين بنهاد و گفت :
اين از آن توست ، ببايد خورد . ما هر دو از كرامات شيخ متحيّر شديم كه آنچه هر يك التماس كرده بوديم پيش ما بنهاد . ما آن را به كار برديم و آن خستگى و درد از ما زائل شد از بركات شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه .
حكايت
در زمان شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، اندر سنهء خمس و سبعمائة ، سالى تنگ بود و باران نمىآمد و مردم به غايت بار خاطر بودند . روزى شيخ ، قدّس اللّه روحه ، در ميان جمع آمد و اصحاب تضرع نمودند و استمداد باران از خدمت شيخ كردند . در ميان اصحاب ، درويشى بود كه او را محمود جيرك [ مىگفتند . خواست ] برود و از براى اصحاب جگربند تمام بياورد تا درويشان آن را بسازند و بخورند ، كه حق تعالى باران بفرستد . اصحاب او را در كار داشتند و تعجيل نمودند تا برفت و جگربند تمام
هامش
( 1 ) . نوعى آش كه از آرد مىپختند .
( 2 ) . چيزهاى سرد و خنك .
( 3 ) . قدح بزرگ ، ميان سراى .