تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
حلقه به گوش وى شده‌ام و بزرگى او مرا تحقيق شده است . از آن جمله يكى آن است كه وقتى به حكومت در روم رفته بودم ، در آنجا مرا مخالفان پديد شدند و ميان من و ايشان محاربت افتاد . روزى در مصاف بودم و با دشمنان مىكوشيدم ، اسب عنان از دست من بربود و روى در قلب دشمن نهاد . چون در ميان ايشان افتادم ، گرد من برآمدند و مرا در ميان گرفتند و تيغ در من نهادند . من به يك‌بارگى اميد از خود برداشتم و در ميان ايشان گرفتار شدم و ندانستم كه چه سازم ؛ آواز دادم و شيخ را به مدد خواندم و تضرع نمودم . در حال ديدم كه شيخ الاسلام ، قدّس اللّه روحه ، بيامد و عنان اسب مرا بگرفت و مرا محافظت « 1 » كرد و از ميان ايشان بيرون آورد و در ميان لشكر خودم رسانيد به سلامت .

حكايت

وقتى به سلطانيه بودم ، روزى جماعتى از امرا به مخالفت سلطان برخاستند و به سلطان خروج كردند ، و من از پيش ايشان بودم . چون به علم سلطان رسيدم ، شمشير بزدم و علم از پاى بينداختم . اتفاق چنان افتاد كه مرا بگرفتند و سلطان بر قتل من حكم فرمود . مرا برهنه كردند و بنشاندند تا به قتل آورند . آواز برداشتم و ديگر شيخ را به مدد خود خواندم و گفتم : يا شيخ ، از بهر خداى مرا فرياد رس و اين يك نوبت ديگر مرا خلاص فرماى . در آن زمان ، خواهر سلطان در گذار آمد ؛ چون مرا در آن حال بديد ، مرا در توقف داشت . برفت به نزد سلطان و از براى من شفاعت كرد . با وجود چنان جرمى كه از من صادر شده بود ، سلطان مرا ببخشيد و از بركات شيخ خلاص يافتم .

حكايت

وقتى به اسم حكومت در كازرون بودم ، روزى مرا هوس صيد برخاست . لشكر تمام برگرفتم و برفتم به دامن كوه بالاى كازرون به صيد ؛ و بعضى لشكرى به كوه
هامش
( 1 ) . در متن : محافطة .