بياورد ؛ و اصحاب به ساختن آن مشغول شدند ؛ و در اين مدت ، ابر در آسمان پديد نشده بود . چون جگربند بر سر آتش نهادند ، آثار ابر در آسمان پديد شد . چون تمام بپرداختند ، ابر در همهء آسمان پيوسته بود . چون اصحاب همه جمع گشتند و به خوردن آن مشغول شدند ، باران باريدن گرفت ؛ چنانكه تا آن جگربند تناول كردند ، چندان باران به زمين آمده بود كه وصف نتوان كرد . و آن روز تا به شب باران بازنداشت . و در آن سال باران بسيار آمد و سالى فراخ [ و ] پرنعمت شد از بركات شيخ ، قدّس اللّه روحه . بعد از آن ، شيخ فرمود تا او را محمود زيرك خوانند . اصحاب بعد از آن او را محمود زيرك مىگفتند . و از بركات شيخ او از جملهء خادمان شيخ شد و كارها از دست وى برآمد .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از حاجى يوسف بوّانى كه گفت : در آن زمان كه شيخ در خانقاه قديم بود ، به شب از بيرون در خلوت شيخ مىنشستم و مترصّد مىبودم تا هرگاه كه شيخ بيرون آيد از براى وضو ساختن ، آب به خدمت شيخ برم . و بدين سبب همه شب در پس در خلوت شيخ مىنشستم . و بيشتر شبها كه نشسته بودم ، از شكاف در خلوت شيخ ، روشنايىاى به غايت مىديدم ، و حال آن بود كه من هرگز به شب چراغ به خدمت شيخ نمىبردم . روزى مرا در خاطر آمد كه از آن سؤال كنم .
برفتم و گفتم يا شيخ ، بيشتر شبها مىبينم كه روشنايى چراغ از اندرون خلوت هست و من هيچ چراغ نه آوردهام و كسى ديگر چراغ به شما مىآورد ؟ شيخ فرمود كه آن چراغ خدايى است كه دست هيچ مخلوق بدان نرسيده است . آنگاه مرا معلوم شد كه آن روشنايى از كرامات شيخ است ، قدّس اللّه روحه .
حكايت
بندهء كمينه را استماع افتاد از درويش محمد بن شيخ ابو القاسم « 1 » كه گفت : در خانقاه
هامش
( 1 ) . كذا فى الاصل .