شعرش از سر بركشيم و حور را در بركشيم * فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
شمس تبريزى به عشقت مىكند دندان خود * خواب و خور را ترك كردم همچو ويس اندر قرن
شرح
( 175 ) ص 69 س 16 :از كاسهء استارگان و ز خوان گردون فارغم، اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 507 ) چنين ثبت شده :اى يار من در عاشقى يكبارگى پيچيدهام * اينبار من يكبارگى از عاقبت ببريدهام
دل را ز جان بركندهام وز چيز ديگر زندهام * عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيدهام
اينبار عقل من ز من يكبارگى بيزار شد * خواهد كه ترساند مرا پنداشت من ناديدهام
من خود چرا ترسم ازو شكلى بگردم بهر او * من گنج كى باشم ولى قاصد چنين گنجيدهام
اى مردمان اى مردمان از ما نبايد مردمى * ديوانه ننديشد ازين كاندر دل انديشيدهام
ديوانه كفكف ريخته از شور من بگريخته * من با اجل آميخته وز نيستى ببريدهام
من از براى مصلحت در حبس دنيا ماندهام * حبس از كجا من از كجا مال كرا دزديدهام