در حبس تن غرقم به خون از رشك اين چرخ حرون * درمان خونآلوده را در خاك و خون ماليدهام
مانند طفل اندر شكم من پرورش دارم به خون * يكبار زايد آدمى من بارها زاييدهام
چندانكه خواهى درنگر در من كه نشناسى مرا * زيرا از انجم ديدهء من صفت گرديدهام
در ديدهء من اندر آ در چشم من بنگر مرا * زيرا برون زين ديدهها منزلگهى بگزيدهام
از كاسهء سيارگان وز خوان گردون فارغم * بهر گدارويان بسى من كاسها ليسيدهام
تو مست با مى سرخوشى من مست بىمى سرخوشم * تو با دهان خندانلبى من بىدهان خنديدهام
من طرفه مرغم كز چمن تا آشيان خويشتن * بىدام و پى گرديدهام اندر قفس خيزيدهام
زيرا قفس با دوستان بهتر ز باغ و بوستان * بهر لقاى يوسفان در حبس آراميدهام
پوشيدهام در گورتن رو پيش اسرافيل من * كز بهر من در صور دم در گور تن ريزيدهام
چون كرم پيله در بلا در اطلس و نخ مىرود * بشنو كه كرمپيلهام كاندر بلا جوشيدهام
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٣١٧