بيت مطلع غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 558 ) چنين آمده است :
خواهم كه كفك خونين از ديگ جان برآرم * كفهاى دو جهان را از يك دهان برآرم
از خود برآمدم من در عشق عزم كردم * تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
زنار نفس بد را هم در گلوش بستم * از گفت وارهم من گر يك فغان برآرم
و اللّه كشانم او را چندان بگرد گردون * كز جان دود رنگش آتش عيان برآرم
اى بس عروس جان را روبند تن ربايم * در عشق سركشان را از جان و تن برآرم
اين جملهء جهان را در عشق چنگ سازم * وز چنگ بىزبانان من صد زبان برآرم
بركرد شمس تبريز در عشق يك كمانى * كز عشق زه برآيد چون آن كمان برآرم
شرح
( 179 ) ص 71 س 3 : سلطان المحبوبين سلطان ولد ، بهاء الدين محمد ملقب بسلطان ولد پسر مهتر جلال الدين محمد بود و چون نام جدش بهاء الدين محمد معروف ببهاء الدين ولد و ملقب بسلطان العلماء را داشت او را بهاء الدين سلطان ولد مىگفتند . در شهر لارنده در ناحيهء قرمان كه اينك در خاك تركيه است در 25 ربيع الثانى 623 هنگامى كه هنوز پدرش در