گر ندزديد از تو چيزى دل چرا آويخته است * چاره نبود دزد را هم عاقبت ز آويختن
گر چنين آويختن حاصل شدى هر دزد را * از حريصى دزد گشتى جمله عالم مرد و زن
اندرين آويختن كمتر كراماتى كه هست * آب حيوان خوردنست و تا ابد باقى شدن
چاشنىسوز عشقت گر به عنقا برزدى * پر چو پروانه بدادى سر نهادى در لگن
صورت صنع تو آيد ساعتى در بتكده * گه شمن بت مىشد آنجا گاه بت مىشد شمن
هر زمانى نقش مىشد نعت احمد بر صليب * سر وحدت مىشنيدند آشكارا از وثن
من كجا شعر از كجا ليكن به من درمىدمد * آن يكى تركى كه آيد گويدم : « هى كيمسن »
ترك كه تاجيك كه رومى كه باشد زنك كه * مالك الملكى كه داند موبهمو سر و علن
آفتاب معرفت را آفتابى ديگرست * چون بتابد بر خلايق روحها آيد بتن
جامهء شعرست شعر و تا درون شعر كيست * يا كه حور جامه زيب و يا كه ديو جامه كن
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٣١٥