اى خنك آن جان پاك كز سر ميدان خاك * گيرد ازين قلبگاه قالب پروازيى
يار به اين تعبيه كشت بسى خلق را * تا نكنى هان و هان تسخر و طنازيى
در حركت باش از آن كآب روان بفسرد * كز حركت يافت عشق سرسر اندازيى
مفخر تو شمس دين نيك بنطق آورد * از اثر لطف حق آن شه اعجازيى
شرح
( 171 ) ص 68 س 13 :سماع آرام جان زندگانست، اين بيت مطلع غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 126 ) چنين ثبت شده است :سماع آرام جان زيركانست * كسى داند كه او را جان جانست
كسى خواهد كه او بيدار گردد * كه او خفته ميان بوستانست
ولى آن كو به زندان خفته باشد * اگر بيدار گردد در زيانست
سماع آنجا بكن كآنجا عروسيست * نه در ماتم كه آن جاى فغانست
كسى كو جوهر خود را نديدست * كسى كان ماه از چشمش نهانست
چنين كس را سماع و دف چه بايد * سماع از بهر وصل دوستانست
كسانى را كه روشان سوى قبله است * سماع اين جهان و آن جهانست
خصوصا حلقهاى كاندر سماعند * همىگردند و كعبه در ميانست
اگر كان شكر خواهى همانجاست * ور انگشت شكر خود رايگانست
ببين گر ديدهاى دارى كه هرجا * جمال شمس تبريزى عيانست( 172 ) ص 68 س 16 « كلمات او حضرتش » اين طرز بيان مطابق معمول يكى