جان و دلم ساكنست زانكه دل و جانم اوست * قافلهام ايمنست قافلهسالارم اوست
بر مثل گلستان رنگرزم خنب اوست * بر مثل آفتاب تيغ گهر دارم اوست
خانهء چشمم چرا سجدهگه خلق شد * زانكه بروز و به شب بر در و ديوارم اوست
بر رخ هر كس كه نيست داغ غلامى او * گر پدر من بود دشمن و اغيارم اوست
دست بدست جزو مىنسپارد دلم * زانكه طبيب غم اين دل بيمارم اوست
اى تو كه مفلس شدى سنك بدل برزدى * صله ز من خواه از آنك مخزن انبارم اوست
شاه مرا خوانده است چون نروم پيش شاه * منكر او چون شوم چون همه اقرارم اوست
گفت خمش ، چند لاف ، نه تو و نه گفت تو * من چه كنم اى عزيز گفتن بسيارم اوست
شرح
( 158 ) ص 63 س 15 :منصور اشارت گو از خلق بدار آمد؛ اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 468 ) چنين آمده است :تا عاشق آن يارم بركارم و بىكارم * سرگشته و پابرجا مانندهء پرگارم