هزار عاشق دارى ترا بجان جويان * كه تا سعادت و دولت ز ما كرا خواهد
ز عشق عاشق درويش خلق در عجبند * كه آنچه رشك شهانست او چرا خواهد
عجب نباشد اگر مردهاى بجويد جان * و يا گياه به پژمردگى صبا خواهد
و با كه مفلس مسكين بيابد او زر را * و يا اسير مرض از خدا شفا خواهد
همه دعا شدهام من ز بس دعا كردن * كه هركه بيند رويم ز من دعا خواهد
سلام كردم و خدمت بگفتيم چونى * چسان بود من مسكين كه كيميا خواهد
ولى به چشم تو من رنك كافران دارم * كه چشم خيره گشت بيندم غزا خواهد
چنان برآمدهاى كه به پشت صورتگر * چسان بود تن هر خستهكش دوا خواهد
اگر مرا بكشد چشم تو ز من بحلست * اسير گشته ز غازى چه خونبها خواهد
ز آفتاب مكن گفتگوى چون سايه * ز سايه ذره گريزد همه ضيا خواهد
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 307
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٣٠٧