تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
باز اين دل سرمستم ديوانهء آن بندست * ديوانه كسى باشد كو بيدل و پيوندست سرمست كسى باشد كز خود خبرش نبود * عارف دل ما باشد كو بىعدد و چندست نز خاكم و نز بادم نز آتش و نه آبم * آن چيز شدم كلى كو بر همه سوگندست من عيسى آن ماهم كز چرخ گذر كردم * من موسى سرمستم كاللّه درين ژندست ديوانه و سرمستم هم جام من اشكستم * من پند بنپذيرم چه جاى مرا پندست من قطره چرا باشم چون غرقهء آن بحرم * من مرده چرا باشم چون جان و دلم زندست در حلقهء آن سلطان چون حلقه نگينم من * اى خيره به من منگر كين مست گل آن تندست من شمع خراباتم چون هست خراباتم * من جام چرا گيرم با جام كه خرسندست تن خسته درين گلخن جان رفته در آن گلشن * من بودم و بىجانى وين پاى كه نالندست از خويش حذر كردم وز دور قمر خستم * بر عرش سفر كردم شكل عجبى بستم
شرح
( 156 ) ص 63 س 10 :اين هيكل آدمست روپوش، اين بيت از غزليست