لنگرى از گنج قارون بستهاى بر جان جان * تا فروتر مىشوى هر روز با قارون خويش
يونسى ديدم نشسته بر لب درياى عشق * گفتمش چونى جوابم داد بر قانون خويش
گفت بودم اندرين دريا غذاى ماهىاى * پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذو النون خويش
زين سپس ما را مگو چونى و از چون درگذر * چون ز چونى دم زند آن كس كه شد بىچون خويش
باده گلگونست بر رخسار بيماران غم * ما خوش از رنگ خوديم و چهرهء گلگون خويش
باده غمگينان خورند و ما ز مى خوشدلتريم * رو به محبوسان خود ده ساقيا افيون خويش
خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام * هر غمى كو گرد ما گرديد شد در خون خويش
چون نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان * هر زمانى عشق جانى مىدمد ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال حرير * عشق نقدم مىدهد از اطلس و اكسون خويش
دى منجم گفت ديدم طالعى دارى تو سعد * گفتمش آرى ولى از ماه روزافزون خويش
مه كه باشد پرتو حسن جمال و طالعش
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 284
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٨٤