تراش چوب نه بهر هلاكت چوبست * براى مصلحتى راست در كف نجار
ازينسبب همه شرط طريق حق خيرست * كه بنده را بنمايد صفاش آخر كار
ببين به پوست كه دباغ در پليديها * همىبپالد آن را هزار بار هزار
كه تا برون رود از پوست علت پنهان * اگرچه پوست نداند ز اندك و بسيار
تو شمس مفخر تبريز چارهها دارى * شتاب كن كه ترا قدر نيست در اسرار
شرح
( 130 ) ص 56 س 12 :عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش، اين ابيات از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 414 - 415 ) چنين آمده :عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش * خون انگورى نخورده بادهشان از خون خويش
هر كسى اندر جهان ليلى و مجنونى شدند * عارفان ليلى خويش و دمبهدم مجنون خويش
ساعتى ميزان اين و ساعتى موزون آن * بعد ازين ميزان خود شو تا شوى موزون خويش
گر تو فرعون منى از مصر تن بيرون كنى * در درون جان ببينى موسى و هارون خويش