حدثنا بما نجى اخبرنا بما جرى * طاب حوا طله من على مقله
عز وجود مثله فى البلدان و القرى * از تبريز شمس دين يك سحرى طلوع كرد
ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهرى
شرح
( 128 ) ص 55 س 5 ،اگر دلت ببلاى غمش مشرح نيست، اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 968 ) چنين آمده :اگر بخشم شود چرخ هفتم از تو برى * بجان تو كه نترسى و هيچ غم نخورى
اگر دلت ببلاى غمش مشرح نيست * يقين بدان كه تو در عشق شاه مختصرى
ز رنج گنج بترس و ز رنج ديگر نى * كه خشم حق نبود همچو كينهء بشرى
چو غير گوهر معشوق گوهرى دانى * ترا گهر نپذيرد از آنكه بد گهرى
و گر چو حامله لرزان شوى بهر بوئى * ز حاملان امانت يقين كه بو نبرى
پسند خويش رها كن پسند دوست طلب * كه ماند از شكر آن كس كه او كند شكرى
ز شوق خويش مگو با كسى كه همدل نيست * از آنكه او دگرست و تو خود كسى دگرى