كز روح و علم و عشق چه آكنده مىشود * آن حلق و آن گلو كه دريده است در لحد
چون عندليب مست چه گوينده مىشود * آن جامه رشتهاى كه ز سوزن همىگريخت
جان را بتيغ عشق فروشنده مىشود * بسيار ديدهاى كه بجوشد ز سنگ آب
از شهد و شير بين كه چه جوشنده مىشود * امروز كعبه بين كه روان شد بسوى حاج
كز وى هزار قافله فرخنده مىشود * امروز غوره بين كه شكريست از نشاط
امروز شوره بين كه چه روينده مىشود * مىخند اى زمين كه بزادى خليفهاى
كز وى كلوخ و سنگ تو جنبنده مىشود * غم مرد و گريه رفت و بقاى من و تو باد
هرجا كه گريهايست كنون خنده مىشود * آن گلشنى شگفت كه از فر بوى او
بىداس و تيشه خاك تو بركنده مىشود * پاينده گشت خضر كه آب حيات ديد
پاينده گشت و ديد كه پاينده مىشود * پاينده عمر باد روان لطيف ما
جان را بقاست آن چو بقا زنده مىشود
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٨٧