گفت به شاخ رقص كن گفته ببرگ كف بزن * گفته بچرخ چرخ زن گرد منازل ثرى
گفته برخ بخند خوش گفته بزلف پرده كش * گفته بصبر خون ببار در غم هجر دلبرى
گفته بموج شور كن كف ز زلال دور كن * گفته بدل عبور كن در رخ هر مصورى
هر طرفى علامتى هر نفسى قيامتى * تا نكنى ملامتى گر شدهام سخنورى
بر سر من نبشت حق در دل من چه كشت حق * صبر مرا بكشت حق صبر نماند و صابرى
اين همه آب و روغنست آنچه درين دل منست * آه چه جاى گفتنست آه ز عشقپرورى
لاح صبوح سره فاح نسيم بره * جاء اوان دره برزه لمن يرى
انزله من العلى انشائه من الولى * املائه على الملا افهمه لمن ورى
زينه لوصله الحقة باصله * نوره بنوره ايقظه من الكرى
ليس لهم نديده و كلهم عبيده * عز و جلّ و اعتنى ليس يرام بالشرى
اكرمنا ابرنا طسينا و سرنا
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 280
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٨٠