و لولهء سحر نگر راست چو روز محشرى * رحم چو جوى شير بين شهوت جوى انگبين
عمر چو جوى آب دان شوق چو خمر احمرى * در تو نهان چارجو هيچ نبينيش كه كو
همچو صفات ذات هو هست نهان و ظاهرى * جوشش شوق از كجا جنبش ذوق از كجا
لذت عمر در كمين رحم به زير چادرى * خلق شده شكار او فرجهكنان كنار او
در پى اختيار او هريك بسته زيورى * شب بمثال هندوى روز مثال جادوى
عدل مثال مشعله ظلم چو كور يا كرى * عقل حريف جنگئى نفس مثال زنگيى
عشق چو مست و بنگئى صبر و حيا چو داورى * شاه بگفته نكتهاى خفيه به گوش هر كسى
گفته بجان هر يكى غير پيام ديگرى * جنگ ميان بندگان كينه ميان زندگان
و افگند بهر زمان اينت طريق ياورى * گفته حديث خوب و خوش با گل و داده خندهاش
گفته بابر نكتهاى كرده دو چشم او ترى * گويد گل كه خنده به گويد ابر گريه به
هيچ يكى ز يكدگر پند نكرده باورى
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 279
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٧٩