مىبرمد ازو دلم چون دل تو زيد ترى * هر هنرى و هر رهى كو برسد بابلهى
نيست به پيش همتم ز آن طربى و مفخرى * گر شكرست عسكرى چون برسد بهر دهن
زو نخورد شكرلبى فر ندهد به مخبرى * گر قمرست و گر فلك ور صنميست بانمك
كان همه است مشترك مىنبود درو فرى * آنچه بداد عام را خلوت خاص نبود آن
سور سگان و كافران مىنخورد غضنفرى * مجلس خاص بايدم گرچه بود سوى عدم
شربت عام كى خورم گرچه بود ز كوثرى * لاف مسيح مىزنى بول خران چه بو كنى
با حدثى چه خو كنى همچو روان كافرى * گر نبدى متاع زر اصل وجود بول خر
جاى خران ببوى آن بز نروى چرا خورى * مرد چو گوهرى بود قيمت خويش خود كند
شاد نشد به شحنگى هيچ قباد و سنجرى * زر تو بريز بر گهر چونكه بماند زير زر
برنجهيد بر زبر ز آن سبكست و ابترى * ور بجهيد زير زر قيمت اوست بيشتر
پيش كفش نثار زر هست عزيز گوهرى
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٧٧