تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
آوازهء معشوق بود عزت عاشق * اى عاشق بيچاره ببين تا ز چه پيرى زيبائى پروانه به اندازهء شمعست * آخر نه كه پروانهء اين شمع منيرى شمس الحق تبريز از آنت نتوان ديد * گه اصل بصر باشى و گه عين بصيرى
شرح
( 124 ) ص 53 س 6 :عمر كه بىعشق رفت هيچ حسابش مگير، اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 377 ) چنين آمده است :عمر كه بىعشق رفت هيچ حسابش مگير * آب حياتست عشق در دل و جانش پذير عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت * برك جوان بردمد هر نفس از شاخ پير هركه بجز عاشقان ماهى بىآب دان * مرده و پژمرده است گرچه بود او وزير هركه شود صيد عشق كى شود او صيد مرگ * چون سپرش مه بود كى رسدش زخم تير سر ز خدا تافتى هيچ رهى يافتى * جانب ره بازگرد ياوه مشو خيرخير تنگ شكر خر بلاش ورنه خرى سركه باش * عاشق آن مير شو ور نشوى رو بمير