از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 820 ) چنين آمده :
عاشق شو و عاشق شو و بگذر ز اميرى * سلطان بچهاى آخر تا چند اسيرى
سلطان بچه را مير و وزيرى همه عارست * زنهار بجز عشق دگر چيز نگيرى
آن مير اجل نيست اسير اجلست او * جز وزر نيابد همه سوداى وزيرى
گر صورت گرمابه نهاى روح طلب كن * تا عاشق نفسى ز كجا روح پذيرى
در خاك مياميز كه تو گوهر پاكى * در سر كه مياميز كه تو شكر و شيرى
هرچند ازين سوى ترا خلق ندانند * آنسوى كه سو نيست چه بىمثل و نظيرى
اين عالم مرگست و ازين عالم فانى * گر زانكه بميرى نه بسست اينكه نميرى
وز نقش بنىآدم تو شير خدائى * پيداست ازين حمله و چالش به دليرى
تا فضل و كرامات و مقامات تو ديدم * بيزارم ازين فصل مقامات حريرى
بيگاه شد اى عمر و ليكن چو تو هستى * در نور خدائى چه پكاهى و چه ديرى