تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
صبحدمى همچو صبح پردهء ظلمت دريد * نيم‌شبى ناگهان صبح قيامت دميد واسطها را بريد ديد به خود خويش را * آنچه زبانى نگفت بىسر و گوشى شنيد پوست به درد ز شوق عشق چو پيدا شود * ليك كجا ذوق آن كو كندت ناپديد فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق * باز كند قفل را فقر مبارك كليد كشتهء شهوت پليد كشتهء عشقست پاك * فقر زده خيمه‌اى ز آن سو پاك و پليد جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر * فقر چو شيخ الشيوخ جملهء دلها مريد چونكه بتبريز چشم شمس حقم را بديد * گفت حقش پر شدى گفت كه هل من مزيد
شرح
( 82 ) ص 39 س 1 :آتش عشق لا مكان سوخته پاك جسم من، اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 881 ) چنين آمده :پيش از آنكه از عدم كرد وجودها سرى * نى ز وجود و از عدم باز شدم يكى درى بىمه و سال سالها روح ز دست بالها * نقطهء روح لم يزل پاك‌روى قلندرى آتش عشق لا مكان سوخته پاك جسم و جان * گوهر فقر در ميان بر مثل سمندرى