خود خورد و فزون شود آنكه ز خود برون شود * سيمبرى كه خون شود از بر خود خورد برى
كوره دل در آ ببين ز آن سوى كافرى و دين * زر شده جان عاشقان عشق دكان زرگرى
چهرهء فقر را فرى فقر منزه از درى * كز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثرى
مست ز جام شمس دين ميكدهء الست بين * جان و دلت خلاص كن از غم آب و آذرى
رو چو به چشم ديدهاى نيست روان شستنت * باك نباشد ار ترا نيست عصا و رهبرى
شرح
( 83 ) ص 39 س 13 :هر بشرى كه صاف شد در دو جهان ورا دلى، از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 885 - 886 ) چنين آمده :هر بشرى كه صاف شد در دو جهان ورا دلى * ديد غرض كه فقر بد بانگ الست را بلى
عالم خاك همچو تل فقر چو گنج زير او * شادى كودكان بود بازى و لاغ بر تلى
چشم هرآنكه بسته شد ز آتش حرص خسته شد * وانكه ز گنج رسته شد گشت گران و كاملى
گنج جمال همچو مه جانش نديده گفته خه * بر ره او هزار شه وه چه شگرف حاصلى
وصف لبش بگفتمى چهرهء جان شكفتمى * راه بيان برفتمى ليك كجاست واصلى