خنك جانى كه بر بالش همى چوبك زند امشب * شود همچون سحر خندان عطاى بىعدد بيند
برو اى خواب و خاكى زن تو اندر چشم نامحرم * كه حيفست اين كه بيگانه درين شب قد و خد بيند
شرابش ده بخوابانش برون بر زين گلستانش * كه تا در گردنش فردا ز غم حبل مسد بيند
ببردى روز در گفتن چو آمد شب خمش بارى * كه هركز گفت خامش شد عوض گفت ابد بيند
هزاران نطق بگشايد هزاران نكته بنمايد * ز خاصان همه عالم هزاران گون رسد بيند
ينابيع حكم گويد هزاران بذله برگويد * چو بگشايد عيون او همه عالم احد بيند
يكى گويد يكى جويد يكى پرسد يكى پويد * هم از اجزاى او رويد اگر جسم و جسد بيند
نيايد پيش چشم او يكى موئى ز خشم او * به پيشش جمله نيك آيد اگر گرگ ار اسد بيند
خموش و خرم و شادان همىباشد همه دم او * چه غم دارد اگر بعضى همه بغض و حسد بيند
خموشانه همىجوشد ز جام عشق مىنوشد * جهان و هرچه اندر وى همه اجزاى خود بيند
شرح
( 74 ) ص 3 س 15 - 16 :أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ :