تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
گر شدم خاك ره عشق مرا خرد مبين * آنكه كوبد در وصل تو كجا باشد خرد آستينم ز گهرهاى نهانى پر دار * آستينى كه بسى اشك از دين ديده سترد شحنهء عشق چو افشرد كسى را شب تار * ماهت اندر بر سيمينش بر احمد بفشرد دل آواره اگر از كرمت بازآيد * قصهء شب بود و قرص مه و اشتر كرد خون ما در تن ما آب حياتست و خوشست * چون برون آمد از آن جاى ببينش همه درد اين جمادات ز آغاز نه آبى بودند * سردسيريست جهان آمد يك‌يك بفشرد مفسر آن آب سخن را و از آن خيمه مساز * كه وى اطلس بود آن‌سو و ازين جانب برد هله جز مشك سر زلف دلارام مبوى * كو چنين بوى خوشش باد صبا مىآورد شمس تبريز كه خورشيد معانى گوئيم * معنى و صورت ما او بظهور مىآورد
شرح
( 71 ) ص 34 س 19 :ديده خون گشت و خون نمىخسپد، اين غزل در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 341 - 342 ) چنين آمده :ديده خون گشت خون نمىخسپد * دل من از جنون نمىخسپد مرغ و ماهى ز من شده حيران * كين شب و روز چون نمىخسپد پيش ازين در عجب همىبودم * كآسمان نگون نمىخسپد
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 232 | فريدون بن احمد سپهسالار / سعيد نفيسى