بيارايم جهانى را بحسن خويش و زيبائى * چو جان را من بيفزودم بدن را خوش بيالايم
خمش كن چند مىگوئى جهانى شد ز تو نالان * بست باشد ازين شهوت بهل تا من بپالايم
رها كن تا كه چون ماهى گدازان در غمش باشم * كه تا چون مه بكاهم من چو مه ز آن پس بيفزايم
چو شمس الدين تبريزى مرا مجنون و شيدا كرد * ز عشق روى او شادان به بام چرخ آلايم
شرح
( 70 ) ص 34 س 14 :همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد، اين غزل در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 266 ) چنين آمده :همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد * همه شب ديدهء من بر فلك استاره شمرد
خوابم از ديده چنان رفت كه هرگز نايد * خواب من زهر فراق تو بنوشيد و بمرد
چه شود گر بملاقات دوائى سازى * خستهاى را كه دل و ديده بدست تو سپرد
كه بهيكبار نشايد در احسان بستن * صافى ار مىندهى كم ز يكى جرعهء درد
همه انواع خوش حق به يكى حجره نهاد * هيچ كس بىتو در آن حجره ره راست نبرد