نه آن حكمت كه مايهء گفت و گويست * از آن حكمت كه گردد جان خدابين
تو گوهر شو كه گر خواهى و گرنه * نهندت فوق تاج از بهر تزيين
رها كن پس روى پاى كژمژ * الف مىباش فرد و راست بنشين
چو معنى اسب آمد حرف چون زين * بگو تا چون كشى اى اسب اين زين
كلوخانداز كن در عشق مردان * تو هم مردى ولى مردى كلوخين
عروسى كلوخى با كلوخى * كلوخ آرد نثار و خشت بالين
به گورستان به زير خشت بنگر * كه نشناسى سر ايشان را ز بالين
خدايا دررسان جان را به جانان * بدان راهى كه رفتند آل ياسين
دعاى ما و ايشان را درآميز * چنان كز ما دعا و از تو آمين
عنايت آنچنان فرما كه باشد * ز ما احسان اندك وز تو تحسين
ز شهوانى به عقلانى رسانمان * بر اوج عرش بر زين عالم طين
نه ز آن حكمت كه فاروقش همىسوخت * از آن حكمت كه مىدادش بتمكين
نه ز آن حكمت كه گبران را نصيبست * از آن حكمت كزو خالص شود دين
خمش كرديم و دست خود گرفتيم * به غير از تو نمىخواهيم تمكين
بده جان را بعشق شمس تبريز * كه تا ايمن شوى از مار سجين
شرح
( 68 ) ص 33 س 17 : شيخ محمد خادم ، اين شيخ محمد خادم جلال - الدين محمد بوده و در مناقب العارفين نيز شش جا نام او آمده است و وى دخترى داشته بنام كريمه خاتون كه تا زمان امير عارف هم زنده بوده .