تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
شرح
( 69 ) ص 34 س 1 :ندارد پاى عشق او دل بىدست و پايم، اين غزل در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 465 ) چنين آمده :ندارد تاب عشق او دل بىدست و بىپايم * كه روز و شب چو مجنونم سر زنجير مىخايم ميان خونم و ترسم كه گر آيد خيال او * به خون‌دل خيالش را ز بىخويشى بيالايم خيالات همه عالم اگرچه آشنا داند * به خون غرقه شود و اللّه اگر اين راه بگشايم منم افتاده در سيلى كه گر مجنون آن ليلى * ز من يك‌يك نشان خواهد نشانيهاش بنمايم همىگردد دل پاره همه شب همچو استاره * شده خواب من آواره ز هجر يار خودرايم ز شبهاى من حيران بپرس از لشكر پريان * كه در ظلمت ز آمد شد پرى را پاى مىسايم و گر يك‌دم بياسايم روان من نياسايد * من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم رها كن تا چو خورشيدى قبائى پوشم از آتش * در آن آتش چو خورشيدى جهانى را بيارايم كه آن خورشيد بر گردون ز عشق آن همىسوزد * بهر دم شكر مىگويد كه سوزش را همىشايم