هين كه دجال بيامد بگشا راه مسيح * هين كه شد روز قيامت بزن آن ناقورم
گر بهوشست خرد رو جگرش را خون كن * ورنه پاره است دلم پاره كن از ساتورم
باده آمد كه مرا بيهده بر باد دهد * ساقى آمد به خرابى تن معمورم
روز و شب حامل مىگشته كه گوئى قدحم * نى مگر چست ميان بسته كه گوئى مورم
سوى چشم آمده ساغر كه بكن بيمارم * خم سر خويش گرفتست كه من رنجورم
ما همه پرده دريده طلب مىرفته * مىنشسته بين خنب كه من مستورم
تو كه مست عنبى دور شو از مجلس ما * كه دلت را ز جهان سرد كند كافورم
چون تنم را بخورد خاك لحد چون جرعه * بر سر چرخ جهد جان كه نه جسمم نورم
نيم آن شاه كه از تخت بتابوت روم * خالدين ابدا شد رقم منشورم
اگر آميختهام هم ز فرح ممزوجم * و گر آويختهام هم رسن منصورم
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 195
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص١٩٥