ز دست او علف و آبهاى خوش خوردست * عجب عجب ز خدا مر ترا چنان خور نيست
هزار بار ببستت ز درد ناله زدى * چو منكرى كه خدا در خلاص مضطر نيست
چو كافران ننهى سر مگر بوقت بلا * به نيم حبه نيرزد سرى كز آن در نيست
هزار صورت جان در هوا همىپرد * مثال جعفر طيار اگر چه جعفر نيست
و ليك مرغ قفس آن هوا كجا داند * گمان برد ز نژندى كه خود مرا پر نيست
سر از شكاف قفص هر نفس كند بيرون * سرش نگنجد و تن بى از آنكه آن در نيست
شكاف پنج حس تو شكاف آن قفصست * هزار منظر بينى و راه منظر نيست
تن تو هيزم خشكست و آن نظر آتش * چو نيك درنگرى جمله جز كه آذر نيست
نه هيزمست كه آتش شدست در سوزش * بدانكه هيزم نورست اگر چه انور نيست
براى گوش كسانى كه بعد ما آيند * بگويم و بنهم عمر ما مؤخر نيست
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص١٩١