بجان پير قديمى كه در نهاد منست * كه باد خاك قدمهاش اين جوانى من
تو چشم تيز كن آخر به چشم من بنگر * مدزد اين دل خود را ز دلستانى من
برين لبم چو از آن بحث بوسهاى نرسيد * شكر كساد شد از قند خوشزبانى من
به گوشها برسد حرفهاى ظاهر من * به هيچكس نرسد نعرههاى جانى من
بس آتشى كه فروزد ازين نفس بجهان * بسى بقا كه بجوشد ز حرف فانى من
ز شمس مفخر تبريز تا چه ديدستم * كه بىقرار شدستند اين معانى من
شرح
( 8 ) ص 5 س 16 :بدان كه پير سراسر صفات حق باشد. . . . .
از غزليست كه در چاپ لكنهو ( ص 968 ) چنين آمده :به من نگر كه بجز من بهر كه مىنگرى * يقين شود كه ز عشق خداى بىخبرى
بدان رخى بنگر كو ز شه نمك دارد * بود كه تا كه از آن رخ تو دولتى ببرى
ترا چو عقل پدر بوده است و تن مادر * جمال روى پدر ديدهاى اگر پسرى