تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
بجان پير قديمى كه در نهاد منست * كه باد خاك قدمهاش اين جوانى من تو چشم تيز كن آخر به چشم من بنگر * مدزد اين دل خود را ز دلستانى من برين لبم چو از آن بحث بوسه‌اى نرسيد * شكر كساد شد از قند خوش‌زبانى من به گوشها برسد حرفهاى ظاهر من * به هيچ‌كس نرسد نعره‌هاى جانى من بس آتشى كه فروزد ازين نفس بجهان * بسى بقا كه بجوشد ز حرف فانى من ز شمس مفخر تبريز تا چه ديدستم * كه بىقرار شدستند اين معانى من
شرح
( 8 ) ص 5 س 16 :بدان كه پير سراسر صفات حق باشد. . . . . از غزليست كه در چاپ لكنهو ( ص 968 ) چنين آمده :به من نگر كه بجز من بهر كه مىنگرى * يقين شود كه ز عشق خداى بىخبرى بدان رخى بنگر كو ز شه نمك دارد * بود كه تا كه از آن رخ تو دولتى ببرى ترا چو عقل پدر بوده است و تن مادر * جمال روى پدر ديده‌اى اگر پسرى