است - اين زندانى كه از عشق او جهان روشن برين زندان شده است تا ماه او را كه شرف آفتاب از رخسار چون بهار اوست در برج وصال نهبينم ، مرا نشاط نمودن در همهء قصرها و برجها و بال است - من به كمند زلف يوسف بسته بر برج عشق برآمدهام - هنوز برآنم كه در راه سر از نفس و طبع و عقل بردارم و اين هر سه را چون سه لفظ بر سر كنگره شين كه در وسط عشق است برسم سياست برآرم - بيت
هر سر كه درو مهر تو آويخته شد * آويخته شد عاقبت از كنگر عشق
نكته بسيار سرّ با شين عشق همنشين است - شين اگرچه ظاهر صورت سين دارد اما از روى معنى شاهد وافر حسن كه خود را در دل عشق جاى كرده است - شين و سين در لوح ازل همصحبت بودهاند تحريك قلم در ميان ايشان تفرقه انداخت كه كجاها اثر كرد - شين بهواسطه عشق در زليخا آويخت - سين در كمر يوسف زد و به يعقوب پيوست
يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ
-