نماند - مشك سر زلف ، غرّه صباح و طرّه رواح مرا معطر و معنبر گردانيده - آنگاه زليخا خواهد كه تا عشق آن را به پردهء تدبير و ستر كوشش بپوشد كى ميسر شود - اى زليخا يوسف پيغمبر و پيغمبرزاده ترا چه ظن افتاده كه دامان عصمت خود را بلوث صحبت تو بيالايد - من چه دانم در غلبات شوق بودم روى ديدم كه نور او از شعله آفتاب را غلبه مىكرد - شعلهء عشق از كانون سينه من برآمد چراغ پارسائى را پيش او تابى نماند - بيت
در آن خلوت به محرابم تو باشى * به استغفار نتوان بود مشغول
حكايت آوردهاند كه چون مهتر يوسف را عليه السلام به زندان بردند زليخا قصرى در مقابل زندان برآورد - همه روز از آنجا نظارهء منظر آراسته مهتر يوسف مىكرد - گفتند اى زليخا تو ملكهء روزگارى - تخت بخت بر قصر قيصر زن - ايوان عزت تو از طارم كيوان برتر است - تو با اين زندانى كجا افتادى ؟ گفت آه اين نه زندانى است بلكه مقصود زندگانى