بيامد و كانسهء چوبين كه داشت در دست گرفت و بر در خرگاه ليلى آمد - ليلى بدانست چون آن كانسه بديد بشناخت - دست بزد و آن را از دست مجنون بيرون بينداخت - مجنون فلكوار چرخ زدن گرفت - نظارگيان گفتند كه اين رقص بر كدام خوشى است - گفت كانسه مرا بشناخت - از آن مقام تا به منزل محنت و اندوه پاىكوبان مىرفت و همچنين مىگفت و الله كانسه مرا بشناخت - زهى كمال محبت و غايت عشق كه در نايافت چندين مىتوان يافت - رباعى
ما كه در دست عشق مظلوميم * بغم جاودانه مغموميم
عامهء خلق يافت كامهء خويش * ما از آن خاصگان محروميم
نكته دردى كه از حرمان است چون از دست دوست مىرسد به از صدهزاران درمان است - دوست را هم از براى دوست دوست بايد داشت - اگر تو او را از براى خود