تا جدا ماندهام از روى تو اى سيمينبر * رنگ روى من بيدل چو زر از بيماريست
چه شود گر به عيادت قدمى رنجه كنى * كه فغانم همه شب تا سحر از بيماريست
من پرستار دو چشم خوش بيمار توام * گرچه بيمارپرستى بتر از بيماريست
تا دلم فتنهء آن نرگس بيمار تو شد * بر من اين واقعه نوعى دگر از بيماريست
چشم بيمار تو پيوسته چو در چشم منست * دل پردرد مرا ناگزر از بيماريست
اى كه از چشم تو در هر طرفى بيماريست * قامتم چون سر زلفت مگر از بيماريست
عيب خواجو نتوان كردن اگر بيمارست * هركسى را كه تو بينى گذر از بيماريست
همه بيمارى او روز و شب از نرگس تست * ورنه پيوسته مر او را حذر از بيماريست
187 [ نفسى همدم ما باش كه عالم نفسيست ]
س
نفسى همدم ما باش كه عالم نفسيست * كان كسى نيست كه هر لحظه دلش پيش كيست
تو كجا صيد من سوخته خرمن باشى * كه شنيدست عقابى كه شكار مگسيست
نه من دلشده دارم هوس رويت و بس * هرك را هست سرى در سر او هم هوسيست
از دل ما نشود ياد تو خالى نفسى * حاصل از عمر گرانمايهء ما خود نفسيست
تو نه آنى كه شوى يكنفس از چشمم دور * كآنكه او هر نفسى بر سر آبيست خسيست
دمبهدم محترز از سيل سرشكم مىباش * زانكه هر قطرهاى از چشمهء چشمم ارسيست
چون گرفتار توام دام دگر حاجت نيست * چه روى در پى مرغى كه اسير قفسيست
بت محمول مرا خواب ندانم چون برد * زانكه در هر طرفش ناله و بانگ جرسيست
كمترين بنده درگاه تو گفتم خواجوست * گفت گو بگذر از اين در كه مرا بنده يكيست
188 [ غرّهء ماه جز آن عارض شهرآرا نيست ]
ش
غرّهء ماه جز آن عارض شهرآرا نيست * شاخ شمشاد چو آن قامت سروآسا نيست
روحبخشست نسيم نفس باد بهار * ليك چون نكهت انفاس تو روحافزا نيست
باغ و صحرا اگر از روضهء رضوان بابيست * بىتو ما را هوس باغ و سر صحرا نيست
در چمن سرو سرافراز كه كارش بالاست * سرفرازست ولى چون تو سهى بالا نيست
گرچه دانم كه تو دارى دل ريشم يارا * با تو چون فاش بگويم كه مرا يارا نيست
بر وجودم به خيال سر زلف سيهت * نيست موئى كه درو حلقهئى از سودا نيست